مسافرخونه ای بدون چتر
بهارانه هاي بارانی من
که ناگهان پاهایم سر خورد و نزدیک بود بیوفتم
اما تو دستم را گرفتی
میخواستی بقیه ی آدمها از بیماری ام بویی نبرند
مبادا به چشم ترحم به من نگاه کنند
امروز دوباره نزدیک بود بیوفتم که باز هم به دادم رسیدی
همه ی عاشق ها مثل تونیستند
میدانم که دنیاتا دوستم داری
شاید هم بیشتر
فقط تو از دردهایم میدانی
فقط تو تنهایم نمیگذاری
فقط تو تسکینم میدهی
این نفس ،تنها نوازش آرام توست..
تا آن دم که نوازشم کنی زنده میمانم
کاش دستانم نمیلرزیدند از این مرض عجیب تا دستانت را محکم بگیرم و...
کاش میتوانستم خوب راه بروم تا زیر باران باهم قدم میزدیم
کاش مثل همیشه با هم چای بنوشیم
یک فنجان چای داغ
با سکوتی آرام و نگاهی مهربان مرا ببخش
ببخش
اگر چشمانم گاهی کور میشوند
ببخش
اگر این پاهای سستم همیشه نا امیدت میکنند
خدایا
دستان پر مهرت را نیاز مندم تا دستان ناتوانم را بگیرند و مرا راه ببرند
خدایا
اگر این نمیبودم که بودم؟
وای بر من
بر این حال نذار انسانگونه ام
کاش دنیا تا به امروزش خواب بود
بیدار میشدم و میدیدم که هنوز پا به این دنیای پر از انسانیت نگذاشته ام
دلتنگی هایم بوی غربت میدهند
خدایا جز تو که میداند چه میگویم؟؟!!!
جز تو چه کسی میتواند جواب بغض های پوچم را بدهد؟
خدایا
برای من کسی جز تو نیست
رهایم نکن
مراببخش که نیازمند بخشایش عمیقت هستم
کاش میشد زیر این باران با تو یک فنجان چای داغ نوشید

حال که مرا در گلدان روی طاقچه ات کاشته ای
خیالت آرام نباشد
شاید این بار بی آبی مرا بخشکاند ...
آی مردم من غریبستانی ام
امتداد لحظه ای بارانیم
شهر من آن سو تر از پروازهاست
در حریم آبی افسانه هاست
شهر من بوی تغزل می دهد
هركه می آید به او گل می دهد
دشتهای سبز , وسعتهای ناب
نسترن , نسرین , شقایق , آفتاب
باز این اطراف حالم را گرفت
لحظه ی پرواز بالم را گرفت
می روم آن سو تو را پیدا كنم
در دل آینه جایی وا كنم
.....

من صبورم اما ...
بی دلیل از قفس کهنه ی شب میترسم
بی دلیل از همه ی تیرگی تلخ غروب و چراغی که تو را از شب متروک دلم دور کند
میترسم.
![]()
تیک تاک ساعت هرثانیه همچون پتک بر سرم میکوبد
شمع ها هم سوختند و آب شدند
اما من منتظر....کاش زودتر بیایی
دستاش همیشه عین چوب خشکه
با اینکه بچه است اما غرورش انقدر زیاده که به هیشکی نگاه نمیکنه و از هیشکی خواهشی نداره
تقریبا هر روز میبینمش
از همه دنیا کلافه شدم
آخه چرا؟چرا یه دختر کوچولوی ناز ،تو این سرمای استخون سوز باید با دستای خشک شده ی کوچیکش از صبح تا آخر شب بشینه و دستمال جیبی بفروشه؟
گناه این بچه ها چیه که بی دعوت پا به این دنیا گذاشتن؟
چقدر میخوایم دنیا رو رنگی نشون بدیم وقتی واقعیت جز سیاهی چیزی نمیگه؟
(چشمام خشک شد یه کم بهم اشک بده ایزد
این بچهها با کدوم دست مشق بنویسن؟)
همه چی میخواد عوض شه اما جز ظاهرش هیچی عوض نمیشه
تا دنیا دنیاست دخترک کبریت فروشها هستند تا یادمون بیارن اون طرف سکه دنیا دیدن نداره..
(تو به من اینو بگو من از چی بگم خوب؟
ما گفتیم و تموم دردها ریشه کن شد؟؟؟؟؟)
!؟!

كل صبح و كل اشراق ايا
تبك عيني به دمع مشتاق ايا
قد لسعت حيه الهوا كبديفلا طبيب لها و لا راقي
ان الحبيب الذي شفقت بهو عنده رقيتي و ترياقي
زد مار هوا بر جگر غمناكمسودي نكند فسونگر چالاكم
آن يار كه عاشق جمالش شده امهم نزد ويست رقيه و ترياکم
تا شاید ابری شوم بارانی در مقابل دیدگان زینب
آه زینب
چرا شرم خدا را از این همه صبرت برمیآوری؟؟؟؟
زینب
من که باشم که نگاهت را از نیزه ها بر گیرم
تو خود سری داری بر روی نیزه ی تن
آمده ام تا شاید نگاه کودکان را از نیزه ها بردارم.
آه زینب
اگر نیودی!!!؟؟؟؟
اگر بودی و زینب نبودی؟؟؟!!!
باز هم محرم آمد زینب
آه زینب نیزه ها
این نیزه ها شرم دارند از نگاه تو
نگاه نکن زینب
مگر میشود حسین روی سرت باشد و شرم کنی؟
چه روزگاری دارند این نیزه ها
کبرياي توبه را بشکن پشيماني بس است
از جواهرخانه خالي نگهباني بس است
ترس جاي عشق جولان داد و شک جاي يقين
آبروداري کن اي زاهد مسلماني بس است
خلق دلسنگاند و من آيينه با خود ميبرم
بشکنيدم دوستان دشنام پنهاني بس است
يوسف از تعبير خواب مصريان دلسرد شد
هفتصد سال است ميبارد! فراواني بس است
نسل پشت نسل تنها امتحان پس ميدهيم
ديگر انساني نخواهد بود قرباني بس است
بر سر خوان تو تنها کفر نعمت ميکنيم
سفرهات را جمع کن اي عشق مهماني بس است!

رحمتي کن تا ايمان ، نان و نام برايم نياورد ،
قوتم بخش تا نانم را و حتي نامم را در خطر ايمانم افکنم
تا از آنها باشم که پول دنيا را ميگيرند و براي دين کار ميکنند ،
نه از آنان که پول دين را ميگيرند و براي دنيا کار مي کنند.
دکتر علی شريعتي
کاش میشد قانون این جنگل بزرگ را عوض کرد.

| Design By : Pars Skin |
